موش و گربه | عبید زاکانی
By ladanmokhtari on ادبیات from www.farhangreader.com
موش و گربه
ویرایش و آوانگاری: لادن مختاری
اگر داری تو عقل و دانش و هوش- بیا بشنو حدیثِ گربه و موش
بخوانم از بَرایَتْ داستانی - که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند ِعاقل ودانا- قصهٔ موش و گربه بَرخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم- گوش کن همچو دُرِّ غلطانا
از قضای فلک، یکی گربه- بود چون اژدها به کِرمانا
شکمش طبل و سینهاش چو سپر - شیرْ دمُّ و پلنگْ چنگانا
از غریوشْ به وقتِ غُرّیدن - شیرِ دَرَّنده شد هراسانا
سَرِ هر سفره چُونْ نهادی پای- شیر از او شدی گریزانا
روزی، اندر شرابخانه شدی- از برای شکارِ موشانا
در پسِ خُم ِّ مِی، نِمود کمین- همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشَکی ز دیواری- جَست بر خُمِّ مِی، خروشانا
سر به خُمْ برنهاد و مِیْ نوشید- مست شد همچو شیر غُرّانا
گفت: «کو گربه؟ تا سَرَش بِکَنَم؟- پوستش پُر کنم ز کاهانا
گربه در پیشِ من چو سگ باشد- که شود روبرو به میدانا»
گربه این را شنید و دَم نزدی- چنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جَست و موش را بگرفت- چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام - عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گُهی خوردم - گُه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا: « دروغ کمتر گوی!- نخورم من فریب و مکرانا»
میشنیدم هرآنچه میگفتی- آروادین (ترکی= زن) قَحبَهَٔ مسلمانا»
گربه آن موش را بکشت و بخورد- سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید- وِرد میخواند همچو مولانا
بار الها! که توبه کردم من - نَدَرم موش را به دندانا
بهر این خونِ ناحق، ای خَلّاق!- من تَصدُّق دهم دو مَن نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کرد - تا به حدی که گشت گریانا
موشَکی بود در پسِ منبر- زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شد - زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال - در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان - همه گشتند شاد و خندانا
هفت موشِ گزیده برجَستند- هر یکی، کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهرِ گربه ز مهر - هر یکی تحفههای الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف - وان دگر برّههای بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش - وان دگر یک طَبَق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست- وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچهٔ پلو بر سر - افشره آبِ لیمو عمانا
نزدِ گربه شدند آن موشان- با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب: - «که ای فدای رَهَت همه جانا!
لایقِ خدمتِ تو پیشکشی- کردهایم ما، قبول فرمانا!»
گربه چون موشَکان بدید، بخواند - رِزْقَکُم فِی السَّماءِ حَقَّانا
منْ گرسنه، بسی به سر بردم- رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر- از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بهیقین- روزیاش میشود فراوانا
بعد از آن گفت: «پیش فرمایید- قدمی چند! ای رفیقانا!»
موشَکانْ جملهْ پیشْ میرفتند - تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جَستْ بر موشان- چون مبارزْ به روزِ میدانا
پنج موشِ گُزیده را بِگِرفت- هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال- یک به دندان چو شیر غُرّانا
آن دو موشِ دگر که جان بردند- زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهاید؟ ای موشان! - خاک تان بر سر ای جوانانا!
پنج موشِ رئیس را بِدَرید- گربه با چنگها و دندانا
موشَکان را از این مصیبت و غم- شد لباسِ همهْ سیاهانا
خاک بر سَرکُنان همیگفتند: - «ای دریغا! رئیس موشانا!»
بعد از آن متفق شدند که ما- میرویم پایِ تختِ سلطانا
تا بِه شَه عرضِ حالِ خویش کنیم- از ستمهای خیلِ گربانا
شاهِ موشان نشسته بود به تخت- دید از دور خیلِ موشانا
همه یکباره کردَنَش تعظیم- که ای تو شاهنشهی به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها- ای شهنشه اولوم (ترکی=شَوَم) به قربانا
سالی یک دانه میگرفت از ما- حال، حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد - چون شده تائب و مسلمانا
دردِ دل چون به شاهِ خود گفتند - شاه فرمود: «که ای عزیزانا!
من تلافی به گربه خواهم کرد- که شود داستان به دورانا»
بعدِ یک هفته لشگری آراست - سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان- همه با سیفهای بُرّانا
فوجهای پیاده از یک سو- تیغها در میانهْ جولانا
چون که جمعآوریِ لشگر شد - از خراسان و رشت و گیلانا
یکِّه موشی وزیرِ لشگر بود - هوشمند و دلیر و فَطّانا
گفت باید یکی ز ما برود- نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت- یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم- شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد - که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما- عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پایِ تختْ در خدمت- یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گُه خورده- من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد- لشگرِ مُعْظَمی ز گربانا
گربههای بُراقِ شیرْ شکار - از صِفاهان و یزد و کرمانا
لشگرِ گربه چون مهیا شد - دادْ فرمان به سوی میدانا
لشگرِ موشها ز راه کویر- لشگرِ گربه از کُهِستانا
در بیابانِ فارس هر دو سپاه- رزم دادند چون دلیرانا
جنگْ مغلوبه شد در آن وادی- هر طرف، رستمانهْ جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند - که نیاید حسابْ آسانا
حملهٔ سخت کرد گربهٔ چو شیر- بعد از آن زد به قلبِ موشانا
موشَکی اسبِ گربه را پِی کرد- گربه شد سرنگون ز زینانا
اِلله اِلله فتاد در موشان- که بگیرید پهلوانانا
موشَکان طبلِ شادیانه زدند - بهرِ فتح و ظفر، فراوانا
شاهِ موشان بشد به فیل، سوار - لشگر از پیش و پس، خروشانا
گربه را هر دو دستْ بسته به هم - با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا به دار آویزند- این سگِ روسیاهِ نادانا
گربه چون دید شاه موشان را - غیرتش شد چو دیگ، جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو- کَند آن ریسمانْ به دندانا
موشَکان را گرفت و زد به زمین- که شدندی به خاکْ یکسانا
لشگر از یک طرف فراری شد- شاه از یک جهت، گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار- مخزنِ تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب- یادگارِ عُبَیْدِ زاکانا
جانِ من! پند گیر از این قصه! - که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن - مُدَّعا فهم کن! پسر! جانا!
منظومهٔ موش و گربه را باید از بهترین منظومههای انتقادی شمرد که با لحنی طنزآمیز همراه با زبان مطایبه و مهارتی عجیب سروده شده است. این منظومه قصیدهای نود بیتی است که در صفت گربهٔ حیلهگر از ولایات کرمان و کیفیت ریاکاری و تزویر او در جلب اعتماد موشان از راه توبه و آن گاه دریدن و خوردن آنها و در پیش گرفتن رفتار درشتی که منجر به جنگی سخت در میان موشان و گربهها در بیابان فارس میشود و موشان بیچاره را تار و مار میکند و تاج و تخت و خزانه را به غارت میبرد و آنها را از میان میبرد. عبید در این قصیده، وضع عامهٔ مردم را از یک طرف، و طبقات قضات و ولات و حکام را از طرف دیگر و رابطه آن دسته را که در حقیقت طبقه حاکم و محکوم جامعه میشد، به خوبی نشان داده است، به این ترتیب که طبقهٔ ضعیف با همه صفآراییها و شورشهای خود در نهایت، چگونه طعمهٔ آن طبقه ٔحاکم قرار میگیرد و تمام زندگیشان نیست و نابود میشود. بنا به گفتهٔ دکتر ذبیح ا... صفا در کتاب تاریخ ادبیات در ایران، با مختصر تاملی در این قصیده میتوان تصور کرد که مقصود گوینده بیان حال سید شیخ ابو اسحاق اینجو بوده با امیر مبارزالدین محمد مظفری، فرمانروای کرمان. عبید ارادت کامل و وافری نسبت به شاه ابو اسحاق اینجو داشته و برعکس، نسبت به امیر مبارزالدین هیچگونه ارادتی نداشته است.
--------------
علی محدث معتقد است، موش و گربه کار عبید زاکانی نیست. وی سه دلیل زیر را بر این باور خود ارایه میکند: این چکامه، یعنی موش و گربه از دید سبْکی، با نوشتههای سدهٔ هشتم هجری در دوران زندگی عبید زاکانی همخوانی ندارد. در هیچیک از نسخههای کهنِ مجموعهٔ آثار عبید زاکانی، موش و گربه یافت نمیشود. در همسنجی با نوشتههای گوناگون عبید زاکانی، موش و گربه، در سبْک و محتوا، کممایهتر است. علی محدث از این هم پا فراتر گذاشته و این حدس را مطرح کرده است که موش و گربه به احتمال زیاد در دوران شاه طهماسب اول از خاندان صفویه، یعنی در قرن دهم هجری نگاشته شده و سُرایندهاش، شاعری از فرقهی پسیخانیان (نقطویان) بوده که در این چکامه کشاکشهای میان صفویه و پسیخانیان را به نمایش گذاشته است. وی در نوشتهٔ خود از تفصیل خودداری کرده است. البته علی محدث نخستین کسی نیست که تردیدهایی در مورد سرایندهٔ موش و گربه پیش گذاشته است. برای نمونه، لحن ِگفتارِ محمدجعفر محجوب در «کلیات عبید» چنین تردیدی را نمایان میکند، اما به نظر میرسد که محدث اولین کسی است که چنین نظری را به این صراحت بیان میکند.
ویرایش و آوانگاری: لادن مختاری
اگر داری تو عقل و دانش و هوش- بیا بشنو حدیثِ گربه و موش
بخوانم از بَرایَتْ داستانی - که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند ِعاقل ودانا- قصهٔ موش و گربه بَرخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم- گوش کن همچو دُرِّ غلطانا
از قضای فلک، یکی گربه- بود چون اژدها به کِرمانا
شکمش طبل و سینهاش چو سپر - شیرْ دمُّ و پلنگْ چنگانا
از غریوشْ به وقتِ غُرّیدن - شیرِ دَرَّنده شد هراسانا
سَرِ هر سفره چُونْ نهادی پای- شیر از او شدی گریزانا
روزی، اندر شرابخانه شدی- از برای شکارِ موشانا
در پسِ خُم ِّ مِی، نِمود کمین- همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشَکی ز دیواری- جَست بر خُمِّ مِی، خروشانا
سر به خُمْ برنهاد و مِیْ نوشید- مست شد همچو شیر غُرّانا
گفت: «کو گربه؟ تا سَرَش بِکَنَم؟- پوستش پُر کنم ز کاهانا
گربه در پیشِ من چو سگ باشد- که شود روبرو به میدانا»
گربه این را شنید و دَم نزدی- چنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جَست و موش را بگرفت- چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام - عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گُهی خوردم - گُه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا: « دروغ کمتر گوی!- نخورم من فریب و مکرانا»
میشنیدم هرآنچه میگفتی- آروادین (ترکی= زن) قَحبَهَٔ مسلمانا»
گربه آن موش را بکشت و بخورد- سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید- وِرد میخواند همچو مولانا
بار الها! که توبه کردم من - نَدَرم موش را به دندانا
بهر این خونِ ناحق، ای خَلّاق!- من تَصدُّق دهم دو مَن نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کرد - تا به حدی که گشت گریانا
موشَکی بود در پسِ منبر- زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شد - زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال - در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان - همه گشتند شاد و خندانا
هفت موشِ گزیده برجَستند- هر یکی، کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهرِ گربه ز مهر - هر یکی تحفههای الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف - وان دگر برّههای بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش - وان دگر یک طَبَق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست- وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچهٔ پلو بر سر - افشره آبِ لیمو عمانا
نزدِ گربه شدند آن موشان- با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب: - «که ای فدای رَهَت همه جانا!
لایقِ خدمتِ تو پیشکشی- کردهایم ما، قبول فرمانا!»
گربه چون موشَکان بدید، بخواند - رِزْقَکُم فِی السَّماءِ حَقَّانا
منْ گرسنه، بسی به سر بردم- رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر- از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بهیقین- روزیاش میشود فراوانا
بعد از آن گفت: «پیش فرمایید- قدمی چند! ای رفیقانا!»
موشَکانْ جملهْ پیشْ میرفتند - تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جَستْ بر موشان- چون مبارزْ به روزِ میدانا
پنج موشِ گُزیده را بِگِرفت- هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال- یک به دندان چو شیر غُرّانا
آن دو موشِ دگر که جان بردند- زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهاید؟ ای موشان! - خاک تان بر سر ای جوانانا!
پنج موشِ رئیس را بِدَرید- گربه با چنگها و دندانا
موشَکان را از این مصیبت و غم- شد لباسِ همهْ سیاهانا
خاک بر سَرکُنان همیگفتند: - «ای دریغا! رئیس موشانا!»
بعد از آن متفق شدند که ما- میرویم پایِ تختِ سلطانا
تا بِه شَه عرضِ حالِ خویش کنیم- از ستمهای خیلِ گربانا
شاهِ موشان نشسته بود به تخت- دید از دور خیلِ موشانا
همه یکباره کردَنَش تعظیم- که ای تو شاهنشهی به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها- ای شهنشه اولوم (ترکی=شَوَم) به قربانا
سالی یک دانه میگرفت از ما- حال، حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد - چون شده تائب و مسلمانا
دردِ دل چون به شاهِ خود گفتند - شاه فرمود: «که ای عزیزانا!
من تلافی به گربه خواهم کرد- که شود داستان به دورانا»
بعدِ یک هفته لشگری آراست - سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان- همه با سیفهای بُرّانا
فوجهای پیاده از یک سو- تیغها در میانهْ جولانا
چون که جمعآوریِ لشگر شد - از خراسان و رشت و گیلانا
یکِّه موشی وزیرِ لشگر بود - هوشمند و دلیر و فَطّانا
گفت باید یکی ز ما برود- نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت- یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم- شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد - که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما- عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پایِ تختْ در خدمت- یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گُه خورده- من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد- لشگرِ مُعْظَمی ز گربانا
گربههای بُراقِ شیرْ شکار - از صِفاهان و یزد و کرمانا
لشگرِ گربه چون مهیا شد - دادْ فرمان به سوی میدانا
لشگرِ موشها ز راه کویر- لشگرِ گربه از کُهِستانا
در بیابانِ فارس هر دو سپاه- رزم دادند چون دلیرانا
جنگْ مغلوبه شد در آن وادی- هر طرف، رستمانهْ جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند - که نیاید حسابْ آسانا
حملهٔ سخت کرد گربهٔ چو شیر- بعد از آن زد به قلبِ موشانا
موشَکی اسبِ گربه را پِی کرد- گربه شد سرنگون ز زینانا
اِلله اِلله فتاد در موشان- که بگیرید پهلوانانا
موشَکان طبلِ شادیانه زدند - بهرِ فتح و ظفر، فراوانا
شاهِ موشان بشد به فیل، سوار - لشگر از پیش و پس، خروشانا
گربه را هر دو دستْ بسته به هم - با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا به دار آویزند- این سگِ روسیاهِ نادانا
گربه چون دید شاه موشان را - غیرتش شد چو دیگ، جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو- کَند آن ریسمانْ به دندانا
موشَکان را گرفت و زد به زمین- که شدندی به خاکْ یکسانا
لشگر از یک طرف فراری شد- شاه از یک جهت، گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار- مخزنِ تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب- یادگارِ عُبَیْدِ زاکانا
جانِ من! پند گیر از این قصه! - که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن - مُدَّعا فهم کن! پسر! جانا!
منظومهٔ موش و گربه را باید از بهترین منظومههای انتقادی شمرد که با لحنی طنزآمیز همراه با زبان مطایبه و مهارتی عجیب سروده شده است. این منظومه قصیدهای نود بیتی است که در صفت گربهٔ حیلهگر از ولایات کرمان و کیفیت ریاکاری و تزویر او در جلب اعتماد موشان از راه توبه و آن گاه دریدن و خوردن آنها و در پیش گرفتن رفتار درشتی که منجر به جنگی سخت در میان موشان و گربهها در بیابان فارس میشود و موشان بیچاره را تار و مار میکند و تاج و تخت و خزانه را به غارت میبرد و آنها را از میان میبرد. عبید در این قصیده، وضع عامهٔ مردم را از یک طرف، و طبقات قضات و ولات و حکام را از طرف دیگر و رابطه آن دسته را که در حقیقت طبقه حاکم و محکوم جامعه میشد، به خوبی نشان داده است، به این ترتیب که طبقهٔ ضعیف با همه صفآراییها و شورشهای خود در نهایت، چگونه طعمهٔ آن طبقه ٔحاکم قرار میگیرد و تمام زندگیشان نیست و نابود میشود. بنا به گفتهٔ دکتر ذبیح ا... صفا در کتاب تاریخ ادبیات در ایران، با مختصر تاملی در این قصیده میتوان تصور کرد که مقصود گوینده بیان حال سید شیخ ابو اسحاق اینجو بوده با امیر مبارزالدین محمد مظفری، فرمانروای کرمان. عبید ارادت کامل و وافری نسبت به شاه ابو اسحاق اینجو داشته و برعکس، نسبت به امیر مبارزالدین هیچگونه ارادتی نداشته است.
--------------
علی محدث معتقد است، موش و گربه کار عبید زاکانی نیست. وی سه دلیل زیر را بر این باور خود ارایه میکند: این چکامه، یعنی موش و گربه از دید سبْکی، با نوشتههای سدهٔ هشتم هجری در دوران زندگی عبید زاکانی همخوانی ندارد. در هیچیک از نسخههای کهنِ مجموعهٔ آثار عبید زاکانی، موش و گربه یافت نمیشود. در همسنجی با نوشتههای گوناگون عبید زاکانی، موش و گربه، در سبْک و محتوا، کممایهتر است. علی محدث از این هم پا فراتر گذاشته و این حدس را مطرح کرده است که موش و گربه به احتمال زیاد در دوران شاه طهماسب اول از خاندان صفویه، یعنی در قرن دهم هجری نگاشته شده و سُرایندهاش، شاعری از فرقهی پسیخانیان (نقطویان) بوده که در این چکامه کشاکشهای میان صفویه و پسیخانیان را به نمایش گذاشته است. وی در نوشتهٔ خود از تفصیل خودداری کرده است. البته علی محدث نخستین کسی نیست که تردیدهایی در مورد سرایندهٔ موش و گربه پیش گذاشته است. برای نمونه، لحن ِگفتارِ محمدجعفر محجوب در «کلیات عبید» چنین تردیدی را نمایان میکند، اما به نظر میرسد که محدث اولین کسی است که چنین نظری را به این صراحت بیان میکند.





